X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1391
توسط: محمدرضا

ایمان به دعا

خشکسالی امان مردم را بریده بود. چنانکه دیگر هیچ کاری را نمی توانستند انجام دهند.


بزرگان شهر در جمعی که داشتند به این نتیجه رسیدند که مردم شهر را جمع کنند و همگی دعای باران بخوانند و از خدا بخواهند که با بارش باران آنها را از خشکسالی نجات دهد.


همه مردم در میدان شهر جمع شدند و منتظر روحانی شهر بودند تا بیاید و دعای باران را شروع کنند. بالاخره روحانی آمد و رو به مردم کرد و گفت :


تا به امروز نمی دانستم چرا ما از گرفتاری و خشکسالی نجات نمی یابیم ولی امروز با دیدن شما متئجه شدم. چرا که همه ما اینجا جمع شده ایم تا از خدا بخواهیم بر ما باران نازل کند، ولی در جمع شما فقط همین دختر بچه ای که این جلو نشسته با چتر آمده و این یعنی فقط یکی از ما به دعایی که میکنیم ایمان داریم.


پس بیایید به هر آنچه که می خواهیم و انجام میدهیم ایمان داشته باشیم.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد