X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1391
توسط: علیرضا

قضاوت های حضرت علی (1)

او که جوانی نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه های مدینه گردش میکرد و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا می نالید " ای عادلترین عادل ها میان من و مادرم حکم کن". عمر به وی رسید و گفت:

ای جوان چرا به مادرت نفرین میکنی؟

جوان گفت: ای خلیفه، مادرم مرا نه ماه در شکم خود نگه داشته و پس از تولد دو سال به من شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور کرد و گفت تو پسر من نیستی!

عمر به زن رو کرده و گفت:

این پسر چه می گوید؟

زن گفت: ای خلیفه سوگند به خدایی که در پشت پرده نور پنهان است و هیچ دیده ای او را نمی بیند و سوگند به محمد (ص) و خاندانش من هرگز او را نمی شناسم و نمیدانم از کدام قبیله است. قسم به خدا او می خواهد به وسیله این ادعایش مرا در بین بستگانم رسوا کند و من دوشیزه ای هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام.

عمر به زن گفت آیا شاهدی برای این مطلب داری؟

زن گفت آری و هشتاد نفر از برادران عشیره ای خود را جهت شهادت حاضر ساخت. گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ می گوید و می خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه اش خوار سازد.

عمر به ماموران گفت: جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادتری شود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد افترا جاری کنم.

ماموران جوان را گرفتند و به طرف زندان به راه افتادند که حضرت امیر(ع) را دیدند. جوان چون نگاهش به آن حضرت افتاد جریان را به او گفت.

امیرالمومنین (ع) به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانید.

عمر از دیدن جوان برآشفت و گفت: من دستور داده بودم جوان را زندانی کنید چرا او را برگردانیدید؟

ماموران گفتند: ای خلیفه! علی بن ابیطالب دستور داد جوان را نزد تو برگردانیم و ما از خودت شنیده ایم که گفته ای هرگز از دستورات علی (ع) سرپیچی مکنید.

در این هنگام حضرت علی (ع) وارد گردید و فرمود: مادر جوان را حاضر کنید.زن را آوردند. آنگاه رو به جوان کرده و فرمود: چه می گویی؟

جوان داستان خود را بیان کرد و سپس حضرت علی (ع) رو به عمر نمود و فرمود:

آیا اذن میدهی بینشان داوری کنم؟

عمر گفت: سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با آنکه از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود:

علی بن ابیطالب از همه شما داناتر است.

در این وقت امیرالمومنین (ع) به زن فرمود: آیا برای اثبات ادعای خود گواه داری؟

گفت: آری و شهود را حاضر ساخت و آنان هم گواهی دادند‍! آن حضرت فرمود:

اکنون چنان بینشان داوری کنم که آفریدگار جهان از آن خشنود گردد. قضاوتی که حبیبم رسول خدا (ص) به من آموخته است. سپس به زن فرمود:

آیا ولی و سرپرست داری؟ زن گفت: آری این شهود همه برادران و اولیاء من هستند.

امیرالمونین(ع) به آنان رو کرده و فرمود: حکم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است؟

همگی گفتند آری. سپس حضرت فرمود: گواه میگیرم خدا را و تمامی مسلمانانی را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این زن را برای این جوان به کابین چهارصد درهم از مال نقد خودم. ای قنبر برخیز درهم ها را بیاور. قنبر درهم ها را آورد! علی (ع) آنها در دست جوان ریخت و به او گفت:

این درهم ها را در دامن زنت بینداز و نزد من میا مگر آنکه در تو اثر زفاف باشد " یعنی غسل کرده باشی". جوان درهم ها را در دامن زن ریخت و گفت برخیز.

در این هنگام زن فریاد برآورد "آتش آتش". ای پسر عم رسول خدا (ص) می خواهی مرا به عقد فرزندم درآوری؟ به خدا سوگند این پسر من است.  

آنگاه علت انکار خود را چنین شرح داد:

برادرانم مرا به مردی فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او بهم رسید و چون بزرگ شد مرا تهدید کردند که فرزند را از خود دور سازم. به خدا سوگند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه شد.

در این موقع عمر گفت: اگر علی نبود عمر هلاک میشد.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد